خط داستانی
جیم مدت طولانی دور بود. مارجی زیبا وقتی شنید که پسرها به ایستگاه رفتهاند تا پسر دانشگاهی را به خانه بیاورند، خود را با بهترین لباسش آراست. جیم رسید، به یک لباس مزرعهای پوشید و دوباره احساس خانه کرد. پسرها تصمیم گرفتند برای او یک مهمانی بگیرند.