خط داستانی
راستوس یک کارگر روزمزد است، یعنی وقتی که لازم باشد کارهای عجیب و غریب انجام میدهد، اما وقتی چند سکه کوچک در جیبش باشد، ترجیح میدهد بخوابد. او به دنبال یک مکان نرم است و در صحنهای که باز میشود، بانکهای زیبا و کوچک یک جوی آب توجه او را جلب میکند. این مکان در نور خورشید است، اما یک سیاهپوست گرما را دوست دارد و خود را برای چرت زدن آماده میکند. در خوابهایش او بلند میشود و به سمت آب میرود، جایی که همیشه میتوانند بالشتکهای پنبهای را پیدا کنند که بهترین نوع مبلها هستند. اما در مسیرش از یک خوابگاه ملوانان عبور میکند که مردان برای یک سفر طولانی بارگیری میشوند. لباسهای مرتب ملوانان و وعده پرداخت خوب راستوس را جذب میکند و تقریباً قبل از اینکه متوجه شود، برای سفر ثبتنام میکند. او در یک فروشگاه لباسهای ارزانقیمت تجهیز میشود، اما او در حال از دست دادن اعصابش است و باید توسط کاپیتانش به سمت کشتی رانده شود. کشتی در سواحل شرقی آفریقا غرق میشود و راستوس تنها بازمانده است.