خط داستانی
مرد روستایی یوزف بزووشک برای یک بازدید طولانی به پراگ رفته است تا با خانواده پسر وکیلش باشد. پسر، عروس و نوههایش با آغوش باز از او استقبال میکنند، بنابراین پدربزرگ به سرعت به آنها عادت میکند و واقعاً از کلانشهر لذت میبرد. او از پیادهروی و جاذبههای شهری لذت میبرد و در این فرآیند به طور ناخواسته در داستان عشق ممنوعه خواهرزن پسرش درگیر میشود. او به یک جوان فقیر علاقهمند شده است، پدرش نمیخواهد او را بشناسد و دختر را در خانه حبس میکند. بزووشک ناخواسته خود را در مرکز این ماجرا مییابد - و مشکلات در حال نزدیک شدن هستند. او خود میتواند این وضعیت را تحمل کند، اما قبل از ترک پراگ میخواهد کل موضوع را به نفع عاشقان بدبخت حل کند...