خط داستانی
در شب طوفانی، ساینسمندی با موهای آشفته و عینک سنگین به نام سیرو نورت روی صندلی با سیم ها می بندد تا آزمایشش انجام شود؛ صاعقه به او می خورد و موجی در او ایجاد می شود. روز بعد با ماشین قدیمی اش به کافه ای می رود، تنها می نشیند و می گرید. ناگهان گردابی او را به حالت رویا می کشاند جایی که او گم می شود، از ماهیانی انسان خوار فرار می کند، با نیمه مشابهش روبه رو می شود، از مزارعی پر از گل های عظیم عبور می کند و ونوس را می بیند که تا نیمه در شن مدفون است. او را به سینه می گیرد و از گرداب بیدار می شود و به کافه بازمی گردد با حسی دگرگون.