خط داستانی
آن زمستان در سنت فلورنت لیا ویل بارش برف نبود. اما هوا سرد بود. بر طبق رسم، علیا عروس جوان از طرف همهٔ جشن عروس تعقیب میشود. او در کلیسایی که تازه ترک کرده پناه میگیرد. ناگهان حضور سرد یک تندیس سنگی را مییابد. ماهها میگذرد. علیا از همسرش محتاط به نظر میرسید. اهالی روستا شایعه میکردند. روزی دو طاووس سفید را در حال جفتگیری دید. روز بعد خود را تسلیم تندیس کرد. او با حس شگفتی عظیم تسخیر شد.