خط داستانی
بستن؟ بسته شدن؟ در کارخانهٔ کوچک قند در کولوالو، با ترکیبی از خشم و انزوا منتظریم تا تصمیمی گرفته شود. کارخانه مانند یه غول است. صدای ماشینها، داشبوردهای درخشان، دود از کورهها، روال ساعت و شیفتهای شب. مردان در کار، صمیمیتها در رختکن با دوستان، نوشیدنی دزدیده شده در برنامهٔ کارگاه ... هزاران راه برای رام کردن کارخانه تا جان زندگیات را به دام نیاورد. همه اینجا میدانند روزهای کارخانهٔ آبنبات در پایان است. این سال، سال آینده، به هر حال چه تفاوتی میکند؟