خط داستانی
ماریان از خانهٔ خود در دهکده ای به نام ل اوره دو بو٬ به طور مرموزی ناپدید شده است. همسرش عکاس و دخترش کلارا منتظر بازگشت او هستند. بدون عبور از امید به دیدارش دوباره، به پیاده روی میروند و خاطرات مشترکشان از او را مرور میکنند. آسمان ابری سایهها را بر منظره میاندازد. چند کیلومتر دورتر، در شهر کوچکی، سیمون جوانی در دههٔ بیست زندگی دستهای از مشکلات دید را تجربه میکند و احساس میکند چشمانش به طور موقتی با یک ابری سیاه پوشیده شده و به تاریکی مطلق فرو میرود.