خط داستانی
در حالی که تمام ساکنان یک روستای کوچک در حال تلاش برای بقا در برابر روزمرگی سخت هستند، شهردار و همسرش به مرگ خود میخورند. بدون سخاوت، حتی به یک زن سالخورده بیپول صدقه نمیدهند. در میان کارگران سختکوشی که سعی در زنده ماندن دارند، یک دختر کوچک با شجاعت برای کمک به مادر خستهاش کار میکند. یک روز، در طول استراحت ناهار، او به جنگل میرود تا لیوانش را از رودخانه پر کند. در آنجا، یک زن سالخورده فقیر از دختر جوان صدقه میخواهد و با وجود اینکه تنها یک تکه نان کوچک دارد، آن را با کمال میل به او میدهد. در آن لحظه، زن سالخورده به عنوان پاداش، لیوان دخترک را جادو میکند ...