خط داستانی
دوستهای صمیمی، لیا، جادا و شانیس به دلیل رکود اقتصادی در شهری که در آن زندگی میکنند، شغلهای خود را از دست میدهند. آنها هر کدام به دنبال شغلهای جدید میگردند اما هیچکس استخدام نمیکند. با انباشت قبضها و عدم وجود شغل، آنها در تلاش برای تأمین معیشت خود هستند. سپس یک روز، به طور تصادفی، لیا به یک فروشنده اسلحه برمیخورد که یک کیف پر از کلاشینکفها را پنهان کرده است. لیا با فروشنده اسلحه توافق میکند تا اسلحهها را بخرد و در بازار سیاه بفروشد. اوضاع برای زنان خوب پیش میرود تا اینکه دوستپسر شانیس، مارکویس، متوجه میشود که او اسلحه میفروشد. مارکویس و پسرعمویش، برگ، تصمیم میگیرند که اسلحهها را از زنان دزدیده و عملیات خود را راهاندازی کنند.