خط داستانی
در زمستان سالهای نخست پس از جنگ جهانی دوم، آموزگار جدید هادوبرانت توسط اولی، دختر چهاردهم خانهدارِ او، فریب میخورد تا خوک وحشی دزدی کند. این خرگوش به تلهٔ اولی افتاده است اما چون دام موضوعی است که متعلق به ارتش شوروی است، هادوبرانت میخواهد از آن برای استفادهٔ خوب استفاده کند؛ وعدهٔ مدرسه. اما ساکنان روستا نیز برای این خوک به منافع خود مینگرند. شهردار میخواهد از آن برای طرح گوشتش استفاده کند، کشیش میخواهد با آن زغالسازی برای گرمای کلیسایش انجام دهد، افسر پلیس میخواهد آن را به صاحب اصلیاش بازگرداند و برخی فقط میخواهند آن را بخورند. خوک در راههای اسرارآمیزی ناپدید میشود. تعهد هادوبرانت به کار عامالمنفعهٔ او در نهایت منجر به اعزام او به شهر ناحیه برای انجام «وظایف بالاتر» میشود.