خط داستانی
دوستان پدر و اولوف همسایه هستند و به طور منظم برای نوشیدنی و بازی شطرنج ملاقات میکنند. اولوف در خفا به همسر دوستش، مت، نگاه میکند که به وضوح به جذابیتهای او پاسخ میدهد. اما او نیازی به جستجوی همسر ندارد، به پدر میگوید که او را به خاطر مجرد بودنش مسخره میکند. نه، تنها چیزی که او برای جذب زنان نیاز دارد، نواختن شاخ طلاییاش است. حتی مت هم نمیتواند در برابر صدای آن مقاومت کند! همان شب، صدای شاخ در شب طنینانداز میشود. اما آیا واقعاً قدرتی دارد که اولوف ادعا میکند؟