خط داستانی
من یک معلمم! و تو یک دانش آموز هستی! در روزهای مدرسه، اولین دختری که دائبئوم به او دل باخت، معلمی عملی بود. با جرات به او نزدیک شد اما او هیچ کاری، جز این که او را همچون کودکی رفتار کند، نکرد. دائبئوم که حالا بزرگ شده است همواره میخواهد دوباره او را ببیند و روزی خبری میشنود که او در این دیدار فارغالتحصیلان شرکت خواهد کرد. دائبئوم تصمیم میگیرد در دیدار او را به دام اندازد. باید با او بخوابم!