توکیو حومه سال هزار و نوزده هشتصد و هفت. پدر فوكی یازده ساله کیجی با سرطان می جنگد و در بیمارستان رفت و آمد می کند مادرش اوتاکو از مراقبت از کیجی و داشتن شغل تمام وقت در فشار است آنگونه که تنها با خلاقیت ثروتمند خود فوكی به تلهٔ تلپاتی می افتد و بیشتر در جهان رویاهایش فرو می رود