خط داستانی
میگل پسری تنها است که اجازه میدهد زندگیاش در یک روال یکنواخت بگذرد. او در یک کیوسک عمومی کار میکند، از مادرش کنسولو مراقبت میکند و به عشق کارمندی به نام کارملای خود فکر میکند. یک روز، این حباب کامل نارضایتی میترکد وقتی که مادرش میمیرد. این رویداد تراژیک او را مجبور میکند تا با گذشتهاش روبرو شود و تصمیمی رادیکال بگیرد: پیدا کردن پدری که آنها را ترک کرده است، با نیت کشتن او.