خط داستانی
آکسل، یک اسپانیایی با سندرم آسپرگر، تصمیم میگیرد به بوئنوس آیرس سفر کند تا به دنبال همرفیقان سابقش بگردد، با کسانی که در گذشته یک گروه موسیقی تشکیل داده بودند که موفق نبود. آکسل دوباره با خاویر، یک معلم جغرافیا، و لوکاس، یک بازدیدکننده بهداشتی، دیدار میکند؛ سه دوست دور افتاده که بهناچار گرد هم میآیند تا تبدیل به کسانی شوند که هرگز نبودند: تقریباً افسانهها.