خط داستانی
خوک در بالای تپهای در شهری که با سحابی تاریک و مخرب احاطه شده زندگی میکند. پیش از آن که پدر خوک برای یافتن راهحل ابریشم بیرون رود، برای محافظت از او و شهر، سد چوبی کوچکی میسازد. آسیاب بادی سد را از ابر حفظ میکند و خوک اکنون مسئولیت نگهداری از سد را بر عهده میگیرد. جوان و تنها، با دوستی با روباه عشق و خانواده مییابد و به سبکهای مختلف به شهروندان کمک میکند. با این حال، خوک از فقدان پدر رنج میبرد و تمایلش به جستجوی پدر با نیاز او برای حفظ شهر در تعارض است.